تبليغاتX
ღ☆ღ دفتر خاطرات ღ☆ღ
ღ☆ღ دفتر خاطرات ღ☆ღ

سلام به همگی


راستش دیگه عمر این وبلاگ تموم شده خیلی چیزا عوض شده من هم وارد یه دوره ی دیگه از زندگی شدم


باید برم ولی این جا یعنی "دفتر خاطرات الکترونیکی غزاله" یادگاری می مونه دلم نمیاد حذفش کنم آخه کلی


خاطره توش دارم!راستی اسم واقعی من غزاله نیست من مرضیه ام گفتم که آخر سر بدونید!


پ.ن آبجی زهرام 28 تیر به دنیا اومد قربونش برم خوشکل نیستا ولی بانمکه!


درسا هم 11 مرداد به دنیا اومد کپی خواهرش پریساس خیلی ها  هم می گن زهرا مثل منه


شاید یه بلاگ دیگه زدم شایدم نه


نماز روزه های همتون قبول باشه ایشالله


دعا واسه من یادتون نره


خدانگهدار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

      

 

ســـــلام

 

خوبید؟خوشید؟

 

تعطیلات عید خوش گذشت؟چیکارا کردید؟

من که این فرصت ها رو تلف کردم کلی برنامه داشتم مثلاً!

دوس داشتم برم شلمچـــه که نشد دوس داشتم برم مشـــهد که نشد

دوس داشتم از کتابای ار ال استاین بخونم که نشد

 خلاصه خیلی چیزا دوس داشتم که نشد!

       

در طول عید فقط عربی رو پاکنویس کردم و یه خورده هم شیمی خوندم  

چند روز اول عید رو با عموها رفتم مسافرت به استان بوشهر

این بندری ها هم عجب آدم های سرخوشین!خون گرم و مهمون نوازم هستن ولی خب هر جایی خوب

 داره بد هم داره در کل سفر خوبی بود

 بعد از مسافرت یا ما میرفتیم مهمونی یا مهمون میومد خونمون

کلی هم تو این مدت شیرینی خوردم فک کنم باید یه سر برم دندونپزشکی

 

          

 

دوازدهم رفتیم " دره دره " پیش دایی ها و خاله ها که اونا از شب قبلش رفته بودن اونجا و شب از سرما

نتونسته بودن بخوابن

بعد ناهار پیاده رفتم تا کنار رودخونه تو راه برگشت هم دو گروه شدیم یه گروه به رهبری تیبک(زن دایی

گلاب) و یه گروه هم به رهبری مایکل(آمنه) و از اون جایی که من لینکن بارز بودم رفتم پیش داداشم

مایکل تازه سارا(فاطمه) هم اونجا بود البته چون تیبکی ها می خواستن از کوه بالا برن

 نرفتم پیششون مایکل راهش راحت تر بود

 خلاصه تا شب همونجا بودیم و ازسرما همه دور آتیش مچاله شده بودیم

 

              

 

شب تو روستا خونه ی عمو غلام خوابیدیم چند تا دیگه از زن عمو ها هم بودن که به زن عمو هاجر واسه

 درست کردن غذای 13 به در کمک کنن صبح هم بعد از صبحانه رفیم "تی گردویل"(فارسیش می شه

کنار گردوها!) واسه ۱۳ به در  کم کم عمه و بقیه ی عموها هم اومدن مردا رفتن تو میدون چوگان بازی

 کردن خوش به حالشون خو من هم می خوام

 بعدشم اومدیم خونه و دارم اینو می نویسم چون این هفته و هفته های دیگه همش امتحان گذاشتن

دیگه تا خیلی نمی تونم بیام نت البته یه خورده هم تقصیر خودمونه

واسه قبل عید امتحان گذاشته بودن و ما هم واسه عید هوایی شده بودیم اصلا حال خوندن نداشتیم در

نتیجه شوتش کردیم واسه بعد عید

حالا هم هر چی امتحانه تلمبار شده رومون

خب دیه من برم که کلی کار دارم

پ.ن  فردا محمد به دنیا میاد!

پ.ن خدارو شکر تا چند روز بعد عید ریاضی فیزیک نداریم

پ.ن ممنون از آرتا جون به خاطر شکلک های بانمکش

بای بای

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

                                             روزها نـو نشده کهـــنه تر از دیــــروز است

 گر کند یوسـف زهـــــرا نظـری نوروز است

لحــظه ها در تپـش تاب و تب آمــدنــش

آسمان چشــــم به راه قدمش هر روز است

ای خـــــدا کاش شود سال نوام عید فرج

که نگــاهم نگـــران منتظـــر آن روز است

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

صبح خاطره قورباغه رو آورد و همه از دیدارش مستفیض گشتم!money eyes

زنگ دوم زیست داشتیم و رفتیم آزمایشگاه برای تشریح قورباغه ی نگون بخت خانم داشت با لبتابش ور

می رفت و قورباغه رو میز آزمایشگاه گذاشته بود و همه ی بچه ها دورش جمع شده بودن و با شوق و

ذوق نیگاش می کردن  اون بنده خدا هم می دید اینقد طرفدار داره هی باد در غبغده می انداخت       

 بی خبر از این که تا چند دقیقه ی دیگه می خوان چه بلایی بر سرش بیارن ! 

       شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

   کار خانم تموم شد و اومد اول یه کم مایع بیهوش کننده رو ریخت روی یه تیکه پنیه و شیشه ای که

قورباغه توش بود رو وارونه گذاشت رو پنبه  قورباغه هم تا فهمید قراره چی بشه شروع کرد به بالا و پایین

 پریدن که مثلا نجات پیدا کنه غافل از اینکه هیچ راه فراری نبود و او تقدیرش این گونه رقم خورده بود آخراشم که دیگه  جون نداشت به جای پریدن خودش رو می کشید بالا که خیلی ریخت

بدترکیبی پیدا کرده بود با اون شکم بزرگ و پاهای لاغرش سبزاینطوری مثل لاک پشت های نینجا می شد

 البته اگه شکمش رو جای لاک اونا حساب کنیم

بعد خانم قورباغه ی نیمه بیهوش رو گذاشت رو فیبر و سنجاق برداشت حالا از این به بعد می ریم تو ژانر

وحشتشیطان:دستانش را بالا برد و با تمام قدرت سنجاق را در پای آن بینوا فرو برد  و بعد سنجاق هایی

دیگر در دیگر پا و دستانش و با هر فروبردن سنجاق در بدن آن بینوا من از جا می پریدم و خاطره هم

که خود را در این جنایت هولناک مقصّر می دانست از دست عذاب وجدان به گوشه ای پناه برد تا شاهد

 رنج کشیدن آن سیه روز نباشد خب برویم سراغ قورباغه  خانم شکمش را پاره کرد تا ما ببینیم در

 درونش چه می گذرد اون بیچاره هم که چون خانم کم بیهوش کننده بهش داده بود که یه وقت نمیره

داشت درد می کشید و سعی می کرد که دست و پایش را از بندها برهاند من هم که نمی توانستم

شاهد این درد و رنج باشم رفتم پبش نیکی که اونم دست کمی از من نداشت و نمی خواست دیگه

ببینش البته اون چون از ریختش بدش میومد و حالش به هم می خورد نمی خواست ببینش و

خلاصه دیگه نیگاش نکردیم بچه ی مردم رو  هی زنده زنده دل و رودش رو درآوردن تا بچه ها نیگاه کنن

و آخرشم بعد از اون همه شکنجه قلبش رو درآوردن چون دیگه با اون دل و روده ی از هم پاشیده زنده

 نمی موند واسش بهتر بود!

          شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

بعد هم چند تا از بچه ها بردنش پشت مدرسه و دفنش کردن و یه یادبود هم بالا قبرش گذاشتن که بعد

من هم رفتم پیششون و کمی درعزایشان شریک شدم.                                    

                                           به یاد قورباغه ای که جوانمردانه در راه علم جان خویش را فدا کرد

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام بچه ها چه خبرا؟حالتون خوبه؟

بابا خوبه؟مامان خوبه؟آبچی چطوره؟عمو دایی  خاله  عمه  دختر عمو  دخترخاله و ... همه خوبن؟خب به سلامتی!

این مدت میومدم نت ولی اصلا حال آپ کردن نداشتم حتی دیگه حال ندارم تو دفتر خاطرات کاغذیم

خاطراتم رو بنویسم اینقد ننوشتم که دیگه طرز نوشتن یادم رفته

این روزا خبر های قیام های مردم مصر و تونس و بحرین و لیبی و ... خیلی داغه! از صبح که پا می

شیم تا شب که بخوابیم این تلویزیون در حال نشان دادن صحنه های اعتراض مردمه  

دیگه تقریبا همه ی نشونه های آخرالزمان رو هست بیاید همه با هم دعا کنیم تا آقا زودتر ظهور کنند

دیگه خسته شدم از بس ظلم وفساد دیدم از بس تو بخش جنایی روزنامه ها چیزهای وحشتناک

 خوندم خوندن این چیزا واسه ما اینقد سخته دیگه خدا که می بینه چه می کشه!قربون صبرش برم

از نشانه های ظهور آن است که ملت عرب حاکمان سفاک خود را به زیر خواهند کشید.   

                                                                                                 بحارالنوار ج 52 /ص 22

به گزارش غزاله نیوز بعد از آمدن امیر حسین و یاسین که روز به روز در حال بزرگ شدن می باشند دو گل

 پسر دیگر هم در راهند آقا محمد و آقا امیر علی 

گفته بودیم که این خاندان پسر زا تشریف دارند ولیکن از آنجا که خانواده ی مادریمان دختر بیشتر دارن

آبجی کوشولوی ما دختر شد البته اول همه فکر می کردن پسره و هر کی از راه می رسید می گفت

خواب دیدم که بچه پسره یا این که حسم بهم می گه بچه پسره!ولی وقتی مادر به سونوگرافی رفت و

داداشی ما آبجی شد و همه ی اونایی رو که ادعا می کردن خواب هایشان هیچگاه چپ نمی زند و حس

 ششم دارن و از این چرندیات را ضایع نمود!

حالا رو اسمش هنوز به تفاهم نرسیدیم مامان و بابا می گن زهرا من می گم فاطمه و غزل هم می گه

پرنیان!نظر شما چیه؟به هر حال اونا هرچی بزارن من فاطمه جون صداش می کنم

پ.ز از جلوی چشام خفه شو-فکر کردی فقط خودت خری-صدا تو واسه من داد نزن-کسی با تو زر نزد-

وقتی با من صحبت می کنی دههنتو ببند!

ارمغان تاریکی رو می بینید؟ بد نیست ولی زیاد خوبم نیس لیک آهنگش بسی قشنگ است!امشب با

عمو علی رفته بودیم خونه عمو عبدالمجید ارمغان تاریکی که شروع شد برقا رفتن و آخرای سریال

تشریف آوردن فردا هم عروسی دعوتیم تکرارش رو هم نمی بینم

پ.ن جوّ گوشی  X6-16 GIG گرفتم شاید این عید بگیرمش شما هم اگه گوشی نوکیای خوبی

 می شناسید معرفی کنید.

 

 


خبر آمدنت می رود باغ به باغ

می رود شهر به شهر

مرمان یمن و تونس و مصر

مردمان اردن

همه عالم به تمنای  تو برخاسته اند

شور و حالی برپاست

وعده ات نزدیک است...  

  ♥ .........♥ .........♥

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همگي خوبيد؟خوشيد؟سلامتيد؟ چه خبر از مدرسه؟! بالاخره اومدم يه سري به اين دفتر خاطرات بزنم

امسال به كل حس درس خوندن از وجودم پر كشيده رفته(آرايه تشخيص!)خودم از خودم تعجب مي كنم من كه پارسال اينقد درس مي خوندمو رو نمره حساس بودم حالا اينقد بي خيال شدم كه حتي تو اين ماه هاي اول سال هم دارم امتحانامو گند مي زنم  پارسال تا آخر سال كمترين نمره ي امتحانام 18 بود اونوقت امسال همين اول سال دو تا 17.5 دارم!اما خب اين بي خيالي هم خودش عالميه!ديگه آدم واسه هرچيز كوچيك و بزرگي ناراحت نمي شه(آرايه ي تضاد)

دبيرستان روزاي خوب و خوشي داره قدرشو بدونين من كه روزاي خوبي تو مدرسه دارم هرچند مي تونه بهتر هم باشه يكي از باحال ترين خاطرات مدرسه نشستن با بچه ها و غيبت كردن درباره ي معلماس البته من غيبت نمي كنم ولي خب غيبت شنيدن هم  خودش...

معلم هاي امسال هم خوبن ولي جاي خالي بعضي معلماي پارسال واقعا حس مي شه!مثلا معلم زيست امسالمون خيلي اجق وجق سوال مي پرسه همه ازش ناراضين البته من دوسش دارم چون قيافش مثل يكي از زن عموهامه مهربونم هست ولي خب مهربونيش به درد چيمون مي خوره كاش سال ديگه با معلم زيست پارسالمون داشته باشيم هيشكي قابل مقايسه با اون نيست شيوه ي تدريسش حرف نداره!

چند وقت پيش مجموعه كتاب هاي قصه هاي سرزمين اشباح(تخيليه منظورش از اشباح همون خون آشامه) كه دارن شان نويسندش بود رو از لاله گرفته بودم تا دو سه هفته درگيرشون بوديم اين دارن شان يه نابغه س خيلي باحال مي نويسه قبلا  9 جلد نبرد با شياطينش رو خونده بودم ولي نابغگيش تو اين كتابش بيشتر مشهود بود همين كه كتابا رو تموم كردم ناگه غول امتحانات حمله كرد تا دو هفته درگير مبارزه با اين ديو بوديم كه بالاخره يكي دور روز پيش مبارزه تموم شد و الان دوباره بيكار شديم اين معلما يا امتحان نمي گيرن يا اگه بخوان بگيرن همشون با هم مي گيرين ! ديروزهم اوج بيكاري بود چون امروز مي خواستيم بريم راهپيمايي

سريال قهوه ي تلخ هم چند قسمتيش رو از يكي از اقواممون گرفتيم داريم نيگاه مي كنيم خيلي مزخرفه به نظرم جنبه ي تاريخيش خيلي بهتر از كمديشه همون تاريخي خالص بود بيشتر مي ارزيد از سريال ها هم خوش نشين ها(بخت برگشته) جومونگ_موهيول  آسمان هميشه ابري نيست گمشده و مختارنامه رو نيگاه مي كنم واسه يه دانش آموز دبيرستاني زياد هم بد نيس(!)

 

خب ديگه زيادي ور زدم باي باي  تو امتحانا موفق باشين!

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 4 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام حالتون چطوره؟ امدوارم خوب باشيد

من كه  سرما خوردم بد جوووور! سر درد دارم به گونه اي كه گويا تومور در سر موجود مي باشد و آبريزش

بيني نيز امانمان رو بريده دعا كنيد Emoticonزودتر خوب بشم اصلا دوست ندارم روز اول مدرسه رو با

دستمال كاغذي شروع كنم!

                        

مي خوام يه دختر كوچولوي ناز رو بهتون معرفي كنم زهرا سادات عزيزم(دختر پسرعمه ي بابام!)من

زياد حوصله بچه ها رو ندارم البته دوسشون دارم ولي حوصله بازي كردن باهاشون رو ندارم اما نمي دونم

چرا اين زهرا خانم طوريه كه نمي تونم ناديده بگيرمش و دوست دارم باهاش بازي كنم خيلي دوسش

دارم  البته الان بزرگتر شده و كم و بيشي راه مي ره حدود يك سال و نيمشه

امیر حسین هم خيلي بچه ي دوست داشتني شده  همش مي خنده و اغو مي كنه بهش مي گم

 ول خند (آقا فعلا کچل تشریف دارن)

 

 

          

چند وقت پيش كه رفتيم نمايشگاه پاييزي هري پاتر 5 و 6 رو گرفتم و الان تو جوّ هري پاتر هستم به نظرم

 هري پاتر واقعا يه پديده خارق العاده س البته كتاب هاش ده برابر بهتر از فيلماشه هرچند واسه فيلماش

 خيلي زحمت كشيده مي شه ولي خب "ديدن كي بود مانند خواندن؟!" به نظرم باحال ترين شخصيت هاي هري پاتر جرج و فرد(برادرهاي دوقلوي رون) و لونا هستن خيلي از لونا خوشم مياد 

  لونا

شخصييت دامبلدور رو هم خيلي دوست داشتم كه متاسفانه در هري پاتر 6 مرد از كوچيكياي رون هم

خوشم ميومد بامزه بود ولي الان ديگه ازش خوشم نمياد

  

   

خب در همين حال كه در جوّ هري پاتر بوديم رفتيم تو نت ببينيم درباره ي هري پاتر چي داره خب كلي

وبلاگ بود از هواداراي هري پاتر كه اكثرا قديمي بودن چون جوّ هري پاتر چند سال پيش تو كشور ما بود

الان اين جوّ كمتر شده خب داشتم مي گفتم در حال وب گردي بوديم كه در يكي از وبسايت ها سايتي رو

 معرفي كرده بود كه مي تونيد بريداونجا و با پركردن فرم اون بفهميد كه اگه مي تونستيد بريد هاگوارتز تو

 كدوم گروه مي افتاديد من امتحان كردم و تو گروه گريفيندور افتادم گروهي كه هري و رون و هرميون

توشن! شما هم اگه خواستيد امتحان كنيد رو اینجـــــا كليك كنيد13300000

اينم يه توضيحي درباره ي گروه ها:

کلاه سخنگو بر اساس ویژگی‌ها و خصوصیات افراد آن‌ها را در یکی از گروه‌ها قرار می‌دهد مثلاً افراد شجاع

و نترس همیشه به گروه گریفیندور می‌روند چون از قرار معلوم گودریک گریفیندور بسیار شجاع و نترس

بوده‌است. افراد متعصب به خون جادوگری به گروه اسلایترین و افرادی که از لحاظ هوش و ذکاوت از دیگر

افراد برتر باشند به ریونکلاو منتقل می‌شوند و افراد سختکوش و پرتلاش نیز به گروه هافلپاف می‌روند.

                        

واي چقدر خوب بود اگه مدرسه هاگوارتز واقعي بود اون وقت ديگه لازم نبود زياد درس بخونيم و فقط مي

 رفتيم جادوگري ياد مي گرفتيم ان شاءالله تو اون دنيا مي ريم هاگوارتز!

 هاگوارتز

از همين الان كلي برنامه واسه اون دنيا دارم حالا انگار يه راست مي خوام برم بهشت كه اين قدرواسش

برنامه ريزي مي كنم حداقلشيه 30 قرني رو بايد مهمون جهنم خان باشيم ولي خب از اونجايي كه

خدامهربونه آخرش مي ريم بهشت البته فقط اميدوارم!

           

خب ديگه بقيه تو ادامه مطلبه كه رمزداره به درد شما نمي خوره واسه خودم نوشتم

جديدا جوّ بازي هاي كامپيوتري گرفتم اگه بازي خوب و باحالي ميشناسين معرفي كنين

پ.ن باز آمد بوي ماه مدرسه!

پ.ن در اين پست پركاربرد ترين واژه, واژه ي "جوّ" بود! اين اواخر جوّ چي گرفتتون؟

خب ديگه خداحافظ اميدوارم تو مدرسه بهتون خوش بگذره!

         تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

       

سلام به همگي حالتون خوبه؟ طاعات و عباداتتون تو ماه رمضون قبول حق باشه

 به خاطر تاخيرم خيلي خيلي معذرت مي خوام

 خيلي ضد حاله كه آدم تو تابستونش كامپيوتر نداشته باشه خدمتتون عرض كنم كه اين كامپيوتر ما كلا

با ما مشكل داره بيشترين زماني كه درست مي مونه يعني مي موند دو ماه بود و بعد دوباره غاتي

مي كرد و خراب مي شد بنابراين تصميم گرفتم كه اين كامپيوتر اسقاطي رو كه من رو به سر حد جنون

رسونده بود رو به دور دورا بيندازم و يك كامپيوتر جديد بگيرم خدارو شكر اين جديده خوبه مثل اون

 قبليه نيست 

                 

 لباسای مدرسمو گرفتم اگه اینا رو بپوشیم یکی ندونه فکر می کنه خدمه های هواپیماییم!

تازه امودن آرم سمپاد رو به طرز فجیع و زشتی رو سر آستینامون دوختن!در کل این لباسا آبروریزین

کتابو رو هم گرفتم و چسب  جلدشون رو Hello  Kitty زدم حالا بايد منتظر شنيدن اين جمله از هر طرف باشم"تو ديگه بزرگ شدي مگه بچه اي كه از اين جلدا مي زني!"

حیف دبیرستان زیاد دفتر نمی خواد کلی دفترهای خوشکل اومده اون موقع که کوچیک بودیم از اینا نبودا

ولی به هر حال من یه دفتر پرنسسی که سیندرلا روشه با یه عصر یخبندانو و پوخرسه رو گرفتم!

                              

 

  

در اين زمان كه نبوديم بسي اتفاق ها افتاد اول اينكه امسال يك واقعه عجيب و غريب رخ داد و اونم اينه كه

 برخلاف سال هاي گذشته امسال به طرز عجيبي مشتاق گرفتن لباس هاي مدرسه دفتر و كتاب و از اين

 جور چيزا شدم سال هاي قبل فكر اينكه مدرسه ها دوباره مي خوان باز شن احساس بدي داشتم ولی

امسال مثل بچه ابتدايي ها بسي مشتاقم! Emoticon

فعلا در حال بررسي براي پيدا كردن اين حادثه عجيب هستم يكي از فرضيه ها اين است كه اين مشكلات

 از اثرات خرخوني است متاسفانه سال پيش به بيماري مهلك خرخوني مبتلا شده بوم(اینجوری

شده بودم:Reading a Book) كه اميدوارم امسال اين ويروس از خونم پاك شده باشد!

 

اتفاق دوم اينكه امسال برخلاف سال هاي پيش ماه رمضان كسي افطاري نداد و مهموني هاي ماه

رمضون كه خيلي حال و هواي باحالي دارن امسال اثري ازشون نبود!اينم يه ضد حال ديگه بود

 

اتفاق سوم اينكه امسال تونستم شب هاي قدر رو كامل بيدار باشم سال هاي پيش نمي تونستم

همش رو بيدار بمونم و اينكه بعد از اين همه سال تازه با چيزاي جديد اين ماه مبارك و ليالي قدر آشنا

شدم عجيبه خيلي چيزا هست كه هنوزدرباره اين ماه نمي دونم واقعا ماه خيلي دوست داشتنيه حيف

كه اين سال هم از دستش دادم و نتونستم زياد ازش استفاده كنم واسم دعا كنيد كه ماه رمضون سال

 ديگه بهتر باشم

              

امير حسين و ياسين هم روز به روز دارن بزرگ تر مي شن واقعا اين بچه ها صفا مي دن به خونه هامون

 اميدوارم بچه ها صفاي خونه هاي همه بشن

             

راستي مهم ترين چيز رو نگفتم بالاخره اين مرداد رفتيم مشهد واي كه چقدر حرم امام رضا(ع) دوست

داشتنيه مخصوصا سحر ها خیلی حال و هوای باحالی داره!

خوش به حال مشهدي ها كه مي تونن هر وقت بخوان برن

نغمه جون هر وقت رفتي حرم از طرف من به آقا سلام برسون و بگو غزاله دوست داره بازم بياد

   

بيشتر خاطره ها رو تو دفتر خاطرات كاغذي نوشتم و ديگه حال ندارم اينجا هم بنويسم ان شاءالله خاطره

 هاي بعدي

دست علی یارتون  خدانگه دارتون

   

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام چطورید؟خوبید؟سلامتید؟چه خبر؟چیکار می کنید؟خب دیگه چه خبر؟(یه نمونه از احوالپرسی ایرونی!) 

با تابستان جان چه می کنید؟! من که اصلا باهاش جور نیستم آخه نکه جدیدا به جمع بچه درس خون ها

(همون خرخونا منظورمه!)پیوستم در نتیجه تابستون واسم خیلی کسل کننده است و بدتر از همه اینکه

من رو از درس ها و کتاب ها دور می کنهgirl_to_take_umbrage2.gif

تازه هوا هم خیلی گرمه! تو همین چند قدمی که تا کلاس زیست میرم از گرما آب پز می شم

 هر سال هوا گرم تر از سال قبل می شه خدا به نسل های بعدیمون رحم کنه!

آخرش این آقا امیرحسین کوشولوی ما رو به دنیا آوردن بچه ی فضول جاش رو خوش دیده بود

چند روز تاخیر کرد  وای عزیزکم ماشاالله خیلی تپل مپله فقط یه روزش بود که دیدمش ولی انگار چند

 ماهش بود مثل بچه های دیگه چروک نبود و زیاد هم کوچیک نبود اما یاسین کوشولو که سبقت

گرفته و زودتر اومده خیلی کوشولویه!دوست دارم دستاشو بخورم از بس دست و پاش کوچولویه وای که

 چقد نازن این 2 تا بچه!

دیشب اسپانیا برد! واقعا خوب بازی کرد مخصوصا تو نیمه اول

بالاخره جام جهانی با خاطراتش تموم شد

 

Spain goalkeeper Iker Casillas holds up the World Cup trophy. <EM>Photo: AP</EM>

Spain goalkeeper Iker Casillas celebrates after Andres Iniesta scored a goal. <EM>Photo: AP</EM>

 

می خوام خاطرات دوران کودکیم رو هم تو این دفتر خاطرات بنویسم برای دیدن خاطرات دوان کودکیم رو

 اینجا کلیک کنید

آقای سهیلی زاده بازم یه سریال جوان پسند و به یاد ماندنی دیگه ساخت ترانه مادری دلنوازان و حالا

هم فاصله ها با آهنگ قشنگش!

عکس های سریال فاصله هاعکس های سریال فاصله ها

مامان امسال با آلوسیاه های بزرگ ترشمون کلی لواشک درست کرد این قد این مدت آلو و لواشک

ترش خوردم که زبونم زخمی شده تازه باز هم به لواشک خوردن ادامه میدم وقتی می خورم مثل اینه که

 آدم نمک بریزه رو زخمش!

عکسای یاسین و امیر حسین تو ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 10 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

 

سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه

 نمی دونم چرا جدیدا حوصله خاطره نوشتن رو ندارم شاید چون تو این دوران زندگی یکنواختی دارم!

اصلا از یکنواختی خوشم نمیاد من عاشق تنوع هستم باور کن!

 

         در حد آرزوهایت تلاش کن یا در حد تلاشت آرزو کن!

                                                                              شکسپیر

                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

خب  دیدیم همه جا سخن از جام جهانی است گفتیم ما هم چیزی بگوییم

 اول که طرفدار انگلیس بودیم ولی متاسفانه طرفدا بد تیمی بودیم

 که اونجوری تو بازی آلمان افتضاح بازی کرد و حذف شد بعد گفتیم انگلیس نشد آرژانتین

که باز هم آلمان اونجوری شکستش داد !

اصلا من از تعجب  دهنم باز مونده بود ولی خب به هر حال تیم آلمان عالی بازی می کنه

پشت سر هم گل می زنن آدم میخکوب می شه!

حقشونه که قهرمان این جام بشن هر چند زیاد هم از این تیم خوشم نمیاد!

   

                  

از جام جهانی بگذریم بریم سراغ کلاس های تابستون

 زیست دوم رو از تابستون شروع کردم که دیگه موقع مدرسه ها خیالم راحت باشه

 معلمش معلم سال اول خودمونه آقای روشنفکر که متاسفانه سال دیگه معلممون نیستgirl_to_take_umbrage2.gif

درس دادنش فوق العادس همش نکته های کنکوری می گوید!

کلاس زبان این ترم تعداد کمه کلاس تشکیل نمی شه مجبورم برم یه آموزشکده ی دیگه شاید مجبور

بشم یه کتاب دیگه رو  بخونم ولی خب دوس دارم اینتر چنج رو ادامه بدم

این ترم باید میرفتم  کتاب سبزه که نشد

کلاس ورزش رو هم که همش امروز فردا می کنم خدای من!بدنم خیلی ضعیف شده

امروز مامان رفت کارناممو گرفت 19.91 شدم

 نسبت به سالای قبل که خیلی خوبه ان شاءالله سال های دیگه هم همینجور خوب باشن!

          بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

دارم جلد اول رمان بر باد رفته رو تموم می کنم هر چند که یه چیزاییش برخلاف فرهنگ ماست و یه

جاهاییش این رت باتلر خیلی آشغال می شدمنتظر

 ولی به هر حال به نظرم بربادرفته یک شاهکار هنری است!

قبل از خودم داده بودم به چند نفر بخوننش ولی اونا چون ذوق هنری نداشتن یا اولشو خونده بودن ادامه

 نداده بودن یا هم خونده بودن ولی مثل من واسشون جالب و جذاب نبوده البته سن خیلی مهمه اونا

حدودا 25 ساله بودن بنابراین زیاد عجیب نیست که از این جور رمان ها زیاد خوششون نیاد

ولی واسه سن و سالای ما بر باد رفته رمان جالبیه که می تونه یه سری تجربیات رو بهمون انتفال بده

مارگارت میچل(نویسنده ی کتاب) جنگ رو خیلی ماهرانه به تصویر کشیده الان خیلی بهتر از قبل می

 تونم مصیبت های دوران  جنگ  ایران و عراق رو درک کنم 

 جنگ واقعا وحشتناکه! حالا ببینم جلد دومش چه جوریه!

          بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

اینم سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی:

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟

اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

خدانگه دارتون باشه

واسه همتون آرزوی عاقبت به خیری می کنم

 

                                       

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام سلامتی میاره!

حالتون چطوره؟خوبید؟

امتحانا چطور بود؟ البته بهتره بگم معدل ها چطور بود!

من که هنوز کارناممو نگرفتم همش کابوس مدرسه رو می بینم که دوباره می خوان امتحان بگیرن و من هم هیچی نخوندمو ... این مدرسه تو تابستون هم مارو ول نمی کنه از وقتی ها مدرسه ها تموم شده احساس پوچی می کنم کلاس زبان هم که هنوز شروع نشده در نتیجه همه ی وقت هام داره تلف می شهgirl_to_take_umbrage2.gif البته امیدوارم دیگه اینجور نباشه چون خیلی برنامه دارم

                                 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 زن عمومرضیه بچشو به دنیا آورد و اسمشو گذاشت یاسینgirl_pinkglassesf.gif زن عمو سمیه هم چند روز دیگه فارغ می شه و قراره اسمشو بزاره امیر حسین من که اصلا از این اسم خوشم نمیاد امیرعلی خوشگل تره راستی زن عمو زاهد(پسر عموی بابام) هم قبل از زن عمو مرضیه بچشو به دنیا آورد و اسمشو گذاشتن فاطمه سادات

 کلا این خاندان ما پسرزا تشریف دارن کمتر دختر یافت می شود اکثرا پسرن متاسفانه!

                        بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

من که از سه سال پیش تصمیممو گرفته بودم که برم تجربی آخه کی دلش میاد زیست رو رها کنه عشق است زیست!

                 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

کتاب نیایش دکتر علی شریعتی رو خوندم و خیلی خوشم اومد نوشته های دکتر شریعتی خیلی قشنگ و پر از احساسات اندconnie_49.gif

 اینم یکی از زیبا تریناش(البته از نظر من) تقدیم شما دوستان عزیزم:

با تو همه ی رنگ های این سرزمین را آشنا می بینم

با تو همه ی رنگی های این سرزمین مرا نوازش می کنند

با تو آهوان این صحرا دوستان هم بازی من اند

با تو زمین گهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر حریری است که بر گهواره ی من کشیده اند

با تو دریا با من مهربانی می کند

با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند

با تو نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

با تو من با بهار می رویم

با تو من در عطر یاس ها پخش می شوم

با تو من در هر شکوفه می شکفم

با تو من در طلوع لبخند می زنم

در هر تندر فریاد شوق می کشم

در حلقوم پرندگان عاشق می خوانم

در غلغل چشمه ها می خندم

در نای جویباران زمزمه می کنم

با تو من در روح طبیعت پنهانم

در رگ جاری ام در نبض

با تو من بودن را زندگی را شوق را عشق را

زیبایی را مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

با تو  درختان برادران من اند

و پرندگان خواهران من اند

وگل ها کودکان من اند

و اندام هر صخره ای مردی از خویشان من است

ونسیم ها قاصدان بشارت گوی من اند

و بوی باران بوی پونه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

همه خوش ترین یاد های من

شیرین ترین یادگاری های من اند

                                 بی تو من...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com                    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com                    بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همه دوستای گلم خوبید؟چه خبر از مدرسه؟خوش می گذره؟

به قول فاطی دیدیم این وبلاگمون داره فسیل میشه اومدیم جلوی این پدیده ی وحشنتاک رو بگیریم

 

چه تلخ است میوه ی درخت بینایی!

                                                                                            دکتر علی شریعتی

جدیدا نسبت به قبل آدم تر شدم البته هنوز آدم نشدما ولی خب دیگه بزرگترشدیم 

کمی هم عاقل تر

 ولی نمی دانم چرا اخلاقمان روز به روز گند تر می شود؟ شاید به دلیل پدیده نوجوانی باشد شاید...

میگن" سالی که نکوست از بهارش پیداست " بهارمون که تا الان خوب بوده ان شاالله این سال یعنی

 سال"همت مضاعف کار مضاعف" هم واسه هممون خوب باشه و تو این سال کلی پیشرفت کنیم

          

آخرش تصمیم گرفتم این ترم رو برم کلاس زبان ولی هنوزهم می ترسم که چون موقع مدرسه س

بازدهی خوبی نداشته باشم ولی خب استادمون خیلی خوبه امیدوارم تو این ترم لیسینینگم قوی بشه

 

خب از مدرسه بگم:

این چند هفته معلم ها پشت سر هم امتحان میزارن انگار مسابقه امتحان گرفتن گذاشتن!

جالب ترین کلاسمون کلاس زبان فارسی وا دبیاته که با آقای چراغی داریم خیلی خوب

 درس میده و خیلی خوب هم امتحان می گیره! همه ی بچه ها دوسش دارن کلا آدم خوبیهconnie_49.gif

دوس ندارم مدرسه ها تموم بشنgirl_cray.gif

 امسال هم خیلی زود گذشت همیشه کلی برنامه واسه تابستون می ریزم و به هیچ کدومشون هم

عمل نمی کنم امیدوارم امسال اینجور نشه  girl_to_take_umbrage2.gif

حالا نوبت فیلم و سریال هاست:

این روزا فقط حلالم کن رو می بینم ولی می خوام هوش سیاه و

سرزمین بادها رو هم نیگاه کنم از فیلمایی که این اواخر دیدم فقط از چندتاش خوشم اومد:گاهی خوشی

 گاهی غم(هندیه شاهرخ خان توش بازی می کنه) مردان ایکس(هالیوودیه و از این فیلم های تخیلیه که

 درباره گرگ نماها و جهش یافته هاست)پسرتهرانی و کتاب قانون 

در هفته ی قبل:

واسه هفته ی معرفی مشاغل رفتیم کارخونه ی قند و آرد!پنج شنبه هم با خونواده ی مادری شبش

 رفتیم تو طبیعت شام کله پاچه خوردیم به به عجب کله ای بود!

 این هفته هم واسه هفته معرفی مشاغل رفتیم یه مدرسه کار و دانش اگه نمی خواستم دکتر بشم

می رفتم رشته نگارگری girl_pinkglassesf.gif

ولی چیکار کنیم دیگه این مسئولیت بر دوش ماست که ازب رترین پزشکان جامعه شویم

زندگی شیرین رو هم دیدم باحال بود فقط یه خورده زیادی بی ادبانه بود

انتظار فرج:

از دیدن و شنیدن ظلم و فسادای این دنیا خسته شدم دیگه آقا جون پس کی میای؟آخه مگه

میشه ظلم و فسادا از اینی که هست بیشتر بشه؟می دونم خودت هم غمگینی می دونم خودت هم از

 این چیزا رنج می کشی شما بزرگوارا مثل جدّ مهربونتون که رحمه اللعالمین بود طاقت دیدن رنج و اندوه

 مردم رو ندارید پس بیا دیگه  " اللّهم عجّل لولیک الفرج "

خب دیگه رسیدیم به ته خط واسه همتون آرزوی عاقبت به خیری میکنم

خدانگهدارتونHeart Smile

نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 7 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

                                      بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم بر همه بندگان خدا دیگه محرم و صفر است و آدم یه خورده آدم می شه

 

 خودتان را برای طوماری بس بلند آماده کنید  خب از این چند روز تعطیلی بگیم پنج

 

شنبه که 22 بهمن 88 بود و مردم خوب کشور عزیزم ایران مثل همیشه وحدتشون رو نشون دادن من که

 

به شور و وجد اومدم وقتی این جمعیت رو دیدم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم که هنوز مردم پای

عهدشون با امام هستن

 ولی خودم که شرمنده ی آقا شدم چون نرفتم راهپیمایی یه خورده حالم خوش

 

نبود ولی زیاد هم مشکلی نداشتم همش تقصیر این شیطون لعنتی بود به هر حال گذشته ها گذشته

 

بعد از ناهار رفتیم روستا خونه مادربزرگ و شب برگشتیم عمو علیرضا اینا که خونشون شیرازه اومدن و

 

عمو مجتبی اینا رفتن قم و عمو محمدرحیم اینا هم رفتن قشم جمعه هم حدودای ساعت 10 صبح باز

 

رفتیم روستا بابا اینا رفتن فاتحه خونی مادر شهید که خدا رحمتش کنه و من و غزل هم رفتیم خونه دایی

 

 عابدین اینا که خودش و زنش که عمه مونه رفته بودن سوریه و تازه برگشته بودن  ناهار اونجا بودیم

 

عموها بودن و دایی احمد هم که خونشون شهرکرده و اومده بود هم بودش شب هم شام با دایی احمد

 

 اینا رفتیم خونه خاله دلبراینا مامان همون فاطمه  که تو خاطره سگ ها بود

و اون شب من و فاطی یاد خاطرات خرابکاری های گذشتمون کردیم

بقیه تو ادامه مطلب

 

پ.ن : عمو علیرضام پنج شنبه آزمون کارشناسی ارشد داره دعا کنید قبول بشه ان شاالله

پ.ن : قرار بود از پست قبلی دیگه نیام نت ولی نتونستم

پ.ن : واسه همتون آرزوی عاقبت به خیری میکنم هموطنای عزیزم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

              سلام بر تو ای هر که ای

آخیش بالخره این امتحانا تموم شدن امروز آخریشو دادیم که زبان تکمیلی بود که خیلی هم آستون بود

چرا دبیرستان اینجوریه!من نمی دونستم نمره ها رو ضریبی حساب می کنن وگرنه واسه امفتانای ترم

مثل آدم می خوندم

 این دوران امفتانا بسی دوران خوبی بود واسه ما که یه پا عید نوروز بود در طول امفتانات عالاقه ی

 شدیدی به تلفزیون پیدا کرده بودم به یاد دوران کودکی خاله شادوونه و عموپورنگ و زنان کوچک نیگاه

می کردم سریال هایی رو که قبلا نیگاه می کردم و اونایی رو هم که قیلا نیگاه نمی کردمو هم نیگاه می

 کردم نزدیک به 30 فیلم شامل فیلم های تلفزیون سیدی های قرضی و سیدی های تکراری رو هم نیگاه

کردم

 گشت گذار در این بهار میان زمستان نیز که جای خویش داشت

هم چنین در دوران امفتانات بسی چربی در بدن ذخیره نمودیم

در نتیجه امفتانات ترم گندزدن تو مستمرای نازنینم مخصوصا فیزیک ! این لایق نژاد(ملقب به لایق معلم

 فیزیکمونه) جوگیر شده بود سوال های سخت داده بود از اون ورم من فقط جزوه رو خونده بودم دیگه

هیچی تمرین نکرده بودم بی دقتی هایمان نیز که جای خویش دارند

خلاصه اینکه فیزیک بسی حالمان را گرفت اگه فیزیکمو خوب می دادم مدلم از 19.90 پایین تر نمیومد

ولی ...

از فیلم ها و کارتون های تقریبا خوبی که در این مدت مشاهه نمودیم می توان سوپر استار و عصر

یخبندان 3 را نام برد که این عصر یخبندان جانانه ما را خنداند

امروز خیلی بیکار بودم همش مدرسه رو دور می زدیم و با هم ور می زدیم

خانم ها تو دفتر نشسته بودن داشتن کاموا می بافتن!

چند دقیقه پیش خبردار شدم که سحر جون می خواد واسه ی همیشه بره  خیلی خبر بدی بود آخه من

سحر رو خیلی دوست داشتم

خب دیگر چیزی برای گفتن ندارم فقط اینکه فکر فوکولم دیگر تا مدتی نمی توانم به نت بیایم دلم برایتان

می تنگولد و همواره به یادتان هستم

پ.ن:بچه ها واسم دعا کنید معدلم از 19.85 پایین تر نشه

پ.ن:این برد پیت (که بچه ها واسه حال گیری من بهش می گن دره پیت) جدیدا  مدل ریشش خیلی

زشته البته من که دیگه کاری بهش ندارم ولی خب دیگه

پ.ن:دوستتون دارم و به یادتون Hello

دست علی یارتون   خدانگه دارتون 

   تو قلب من می مونه     امید دیدارتون

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام بچه ها خوفین سلامتین آخ از این اینترنت... عرضم به حضورتان که امسال شروع کرده بودیم به خر خونی مهر ماه خوب پیش رفت تا اینکا آبان ماه دیگه دست و دلم به خوندن نمی رفت و هواپیمای نمره های ما سقوط کرد موندم تو حکمت خلقت این خرخونا عجب جونی دارن چه طور حال دارن این همه بخونن! من که در عرض یک ماه کم آوردم خب دلنوازان که تموم شد خوب هم تموم شد مثل اکثر فیلم ها و سریال های ایرانی مزخرف تموم نشد  به نظر من مسافران هم که عالیه از همون اولای مسافران هر وقت نیگاش می کردم خنده از رو لبام محو نمی شد واقعا واقعیات رو نشون می ده به این می گن یه کمدی واقعی آشپز باشی هم که ازه شروع شده ولی فکر کنم خوب باشه. دبیرستان صد برابر آسون تر از راهنماییه امسال خیلی زود گذشت باورم نمیشه ده روزه دیگه امتحانا شروع می شن البته شاید چون هنوز اولم اینجور به نظر میاد انشا الله سالای دیگه هم اینجوری باشه من که تصمیمم قطعیه که برم تجربی ولی این شرک(معلم زیستمون) داره زیستو از چشم می بره درس دادنش عالیه ها ولی اخلاقش خیلی گنده بدخلق اخمو نمره دادنش هم افتضاحه یه بار بردم واسه درس پرسید بزرگترین بخش سلول جانوری چیه من زود گفتم هسته ولی چون هنوز بخش هسته رو نخونده بودیم یه خورده با شک گفتم هسته بعد گفت مطمئنی؟ من هم شکم بیشتر شد فکر کنم 5 ثانیه هم نشد اجزاش رو تو ذهنم مرور کردم بعد با اطمینان گفتم هسته اون وقت این بدیع الزمان فروزانفر(قیافش عینهو بدیع الزمانه رو کتاب فارسیمونه البته از نوع اخموش) نیم نمره ازم کم کرد اونم به خاطر مکث کردن!آدم به این بی انصافی دیده بودین ؟!{دختر این قدر حرص نزن } اگه نمره مستمرمو 20 نداد از حقم نمیگذرمو تو اون دنیا رو پل صراط جولوشو می گیرم(مثل سریال حلالم کن) راستی دیروز خبردار شدم نمایشگاه کتاب باز شده عصری با مامان رفتیم وای خدا اینقد از این آثار مشهور جهان و کتابای بزرگترین نویسنده های جهان رو دیدم دوست داشتم همشون رو بگیرم در اصل واسه کتاب کمک درسی واسه سال دیگم رفته بودم ولی چیز زیادی ندیدم فقط یه کمک درسی زیست سال دوم رو خریدم رمان هم بر بادرفته رو خریدم با یه سری چیزای دیگه واسه خودم و غزل خلاصه برگشتیم خونه و تصمیم داشتم زیستو بخونم که دیدم حال ندارم نشستم فیلم درباره الی رو با مامانینا نیگاه کردم بدک نبود ولی خوبک هم نبود اصلا من از هر فیلمی که گلشیفته فراهانی توش باشه بدم میاد خب دیگه بریم سراغ درسا که بدبختمان کردن این هفته که بیاد پشت سر هم امتحان داریم تازه می خوام واسه مفاهیم سمپاد هم بخونم حفظ قرآن هم واسه مسابقات فرهنگی هنری خلاصه کلی چیز روم تلمبار شده باید از خواب و خوراکم بگذرم و تلاش بسیار کنم(آره جون خودم همین الان!) وای بچه ها نمی دونید چقد غذا می خورم تو مدرسه که ده بیستا نانی و چیچک و خلاصه هرچی کاکائو داره می خورم تو خونه هم که روزی چند بار ناهار و چند بارم شام می خورم هیچ تحرکی ندارم هر کی بهم می رسه می گه وای چقد چاق شدی؟فکر کنم تا چند ماه دیگه به عنوان چاق ترین دختر جهان شناخته بشم! خب دیگه بابای {نوشته شده در جمعه 20 آذر)
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلم علیچم بر جیگملا جوجوها وروجک ها شیطونکا حالتون خوفهه؟ تابستون ملسه یا نه؟

ماله ما که همچینم ملس نیس ولی ناملس هم نیس

 سریال های ماه رمضون امسال هم که هیچی دربارشون نگم بهتره حالا پنجمین خورشید یه چیزی ولی

 بقیشون ...سبز

این ها هم یه تیکه از خاطراتمه:

چهارشنبه 4 شهریور همه افطاری خونه ی عمو محمدرحیم دعوت بودیم البته ختم قرآن هم بود هی

 بدک نبود همه بودن خوش بود این همه ای که می گم اینا بودن همه ی عمو و زن و بچشون 9 تا

عمودارم 6 تاش زن دارن فقط جای عمو علیرضا خالی بود که خونشون شیرازه

سه شنبه 10 شهریور امروز ستاره اومد خونمون و فیلم دلشکسته رو هم با خودش آورده بود شب که

بابااینا رفتن ده ما نشستیم نیگاش کردیم خیلی باحال بود از بچه ها شنیده بودم فیلم

 خشکلیه ولی شنیدن کی بود مانند دیدن خب دیه ما بزرگ شدیم می خوایم بریم دبیرستان واس یه

 خورده مثل آدم بزرگا حرف بزنیم نمی دونید چه شوقی دارم واسه دبیرستان اصلا باورم نمی شه

اینقد زود عمرم گذشته باشه!

پنج شنبه 12 شهریور امروز هم خونه ی دایی احمد همه افطاری دعوت بودیم(این همه خاندان مادری اون

 همه ی قبلی خاندان پدری)ماشاالله تعداد خانواده مادری دو برابر خاندان پدریه ختم قرآن هم بود نزدیک

به 40 تا دعوتی واسه ختم قرآن هم بود دیگه خلاصه بسی جمعیت اونجا بود خدا رحم کنه به اونایی که

می خواستن ظرف بشورن!

بعد از شام من و فاطمه برای فرار کردن از کار کردن و ظرف شستن و اینا تصمیم گرفتیم بریم با بچه ها

بازی کنیم همه رو جمع کردیم و گفتم بچه ها بیاید قاصدک بازی کنیم تعدادشون هم کم نبود  حداقل

ده تا می شدن من می رفتم پشت یه درخت قایم می شدم پشت سرم 5 تا بچه می یومدن

می خواید آدم چطور لو نره؟!

بعد من و فاطی رفتیم داخل خیر سرمون استراحت کنیم  که بهمون کار دادن گفتن اینو ببر اونجا اونو بیار

اینجا و ... خلاصه باز هم تصمیم به فرار گرفتیم رفتیم تو خیابون بالایی پیش بچه ها که

 دخترها با پسرها در حال جنگیدن بودن ما هم تماشاچی رو ماشین مردم نشسته بودیم دخترا رو

تشویق می کردیم بعد مثل بچه کوشولو ها جو گیر شدیم مسابقه دو دادیم و من بردم

خلاصه تا ساعت دوازده یک تو این خیابون بودیم یه سگی هم در نزدیکی بود که وقتی صداش نزدیک می

 شد همه پامی شدیم اهل فرار ولی باز می نشستیم بعد که رفتیم خونه دیدیم واسمون ظرف

 آماده کردن گفتن عزیزان ما بیاید اینا رو بشورید البته تو حیاط نشسته بودنا ما هم تو حیاط با آب خنک

نشستیم شستیمشون

من و فاطی و فائزه(دختر خواهر زن دایی احمده می ره اول راهنمایی) تصمیم گرفتیم شب رو تو حیاط زیر ستاره ها بخوابیم

بنابراین جامون رو تو راهرو انداختیم البته راهروهه بزرگه یه وقت یک دالان تاریک رو تو ذهنتون مجسم

نکنین!خانم ها تا ساعت 2:30 تو حیاط داشتن گپ می زدن و ما هم بلوتوث بازی و جی تی آ بازی بعد که رفتن تو من داشتم سعی می کردم بخوابم که ناگه فاطمه گفت سسسسسگ!

بعد نیگاه کردم دیدم یه سگ خوشتیپ اومده سراغ آشغالای توی حیاط(حیاط در نداره) گفتم ساکت باش

 الان فائزه بیدار میشه آخه اون خیلی از سگ می ترسید خلاصه این دختر جلو دهنش رو نگرفت و فائزه

بیدار شد سگه رو که دید گفت خالم می خوام برم پیشه خالم بلندش کردیم بردیمش داخل برق رو که

روشن کردیم صد تا فحش خوردیم بعد خودمون اومدیم بریم من رفتم دنبال سگه و پشست سرش

 سنگ انداختم و بعد رفتم که بخوابم فاطی گفت من می ترسم سگه بیاد بومون کنه! گفتم بچه بگیر

بخواب آخه سگه بیچاره چیکار به ما داره گفت نه من می دونم! خانم سگ شناسن فکر کنم یه

 مدت باهاشون زندگی کردن خلاصه تقریبا ربع ساعت مونده به چهار صبح بود که من یه

خورده خوابیدم بعد فاطمه گفت سسسسسسسگ من هم رفتم زیز پتو گفتم خفه می خوام بخوابم

کلافه و بعد حدود ساعت چهار و ربع واسه سحری بیدارم کردن فاطمه اصلا نخوابیده بود ولی من

حداقل 20 دقیقه خوابیده بودم وقتی بیدار شدم از فاطمه پرسیدم مگه بازم سگ اومد؟ گفت آره وقتی

 بهت گفتم سگ تو هم گفتی خفه سه تا سگه سیاه اومدن بودن تو حیاط دختره بیچاره چطور از

 ترس نمرده حسابش کن سه تا سگ تو چند متریت باشن!

 

بعد سحری من و فاطی تصمیم گرفتیم بریم مسجد خونه دایی احمد اینوره روستاس مسجد هم

وسط روستاس تا اونجا یه خورده خیلی راه بود هواهم تاریک صدای زوزه سگ ها هم میومد تا وسط

کوچه رفتیم فاطمه ترسید برگشت بعد گفتم اگه تو نیای من میرم اونوقت تو از صواب جماعت بهره نمی

بریا و از این حرفا اراضیش کردم بیاد تو کل را به هم چسبیده بودیم من نمی ترسیدما این فاطی می

 ترسوندم آخه نکه از راه پاینی رفتیم این راه هم یه طرفش خونس یه طرفش کلا باغه بعد می گفت غزاله

 اون چشما چین اونجا وای این صدای روباس و از این اراجیف یه خورده از راه رو دویدیم نزدیک

مسجد گفتیم آبروداری کنیم مثل آدم راه رفتیم خلاصه نماز رو با مشقت های بسی خوندیم و

برگشتیم حدود ساعت 7:30 خوابیدیم 10:30 بیدار شدیم البته فاطی زودتر

          

بعد شبش( جمعه 13 شهریور) هم خونه عمو فرهاد دعوت بودیم خانواده نامزد آینده رضا( پسر عمو

فرهاد) هم بودن یعنی دراصل این مهمونی به خاطر همونا بود اومدیم شهر و رفتیم اونجا و من از بیکاری و

 خستگی گرفتم خوابیدم که البته نذاشتن بخوابم از بس اومدن تو اتاق و ور زدن بعدشم که زنا نبودن ور

 بزنن چند تا پارازیت اومدن خلاصه ما نتونستیم بخوابیم و شب هم که عروس آینده رو  دیدیم هی

بد نبود در نگاه اول ببینیم بعدا چی میشه

راستی2 شهریور تولدم بود فرزانه جونم واسم چند تا هدیه خریده بود اومد خونمون بهم داد و یه روز بعد از

 تولدم هم رفتم واکسن زدم girl_blum2.gif

خونه بابابزرگ هم یه گربه پنج تا به قول ماها تیله کرده رفتم یکیشو ورداشتم انقد ناز بود با پنجه هاش

محکم خودشو نگه می داش که من نگیرمش

رو سفره های افطار دعا واسه من یادتون نره

 

خب فیحلا خدافس جیگملا

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 7 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همگی حال هاتون چندطوره؟خوفید؟ ببشخید باز هم بی خبر رفتم آخه این کامپی با من

مشکل داره چند روز از درست شدنش نگذشته بود که باز خراب شد اون همسایمون که قبلابابا برده

بودش پیشش گفته بود اگه خراب شد مشکل از یه قطعه ایشه بیارید تا خودم درستش کنم بعده چند روز

 همون آقاهه رو پیدا کردیم کامپیوتر رو تحویلش دادیم ولی تا چند هفته هیچ خبری ازش نشد و خلاصه

بگم بعد چند هفته بالاخره این کامپی به دستمون رسید!

خب یه خلاصه ای از اتفاقات گشته:

از زمان انتخابات شروع می کنم ما کل ولایتمون با احمدی نژاد بودیم من که خودم از قبل شروع تبلیغات و

 مناظره ها 1000% اطمینان قلبی داشتم که احمدی جونم باز خادم مردم میشه(به قول خودش!)

واقعا از خیانت و ناحقی هایی که در حقش می کردن ناراحت بودم و آخرش هم که حق به حقدار

رسید!

حالا از کلاسای تابستونی بگم اول تصمیم داشتم برای بلند شدن ارتفاعم برم والیبال چند جلسه با

فرزانه و سارا رفتم که دیدم حال نمی ده من و سارا دیگه نرفتیم ولی فرگول(فرزانه)همچنان ماند اراده رو

 حال می کنین بعد تصمیم گرفتم برم یه ورزش رزمی قبلا تکواندو می رفتم بنابراین تصمیم گرفتم واس

 تنوع برم کاراته حدود یک ماه رفتم کمربند زرد بودم که دوباره تصمیم گرفتم بازگردم به آغوش خانواده

(منظورم تکواندوس) و الان چند جلسه اس که می رم تکواندو جون من عزم راسخ رو حال می کنین!

من از کودکی هوینجور دمدمی مزاج بودم

کلاس زبان هم که پریروز یعنی 21 مرداد ماه امتحان فاینالش بود که همراه باهاش 2 تا کوئیز هم دادم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همه دوستای گلم من بعد از ۶ ماه دوری و دلتنگی بالاخره اومدم پست های قبلی هم دختر

خالم ستاره زحمتشون رو کشیده بود که یه وقت وبم حذف نشه

 

این خاطره ای رو که آپ می کنم ماله خیلی وقت پیشه قبلا نوشته بودمش ولی نشده بود که آپش کنم

 

فکر کنم ماله فروردین ماه باشه از فردا منتظر خاطره های جدیدم باشید

 

راستی این روزا تب جومونگ همه دخترا رو ورداشته گفتم یه عکس ازش بزارم:

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سیلام! خوفین شما؟ آه... بچه ها مادربزرگم 12 عاشورا سحر جمعه روز شهادت

جدشون امام سجاد (ع) ازاین دنیا رفتBegging الان نمی تونم باور کنم که اون دیگه تو

جمع ما نیست همین چند روز پیش از فوتش بود که رفته بودم پیشش خیلی

دلم براش تنگ شده خواهش می کنم شما هم واسش یه فاتحه

بخونین امتحانام روهم امسال گند زدم هنوز کارانامه آماده نیست ولی می دونم امسال بدتر از همه ی سال هامی شه ولی با یاری خدا تصمیم دارم دیگه

از این نمره ها نگیرم باورم نمیشه ساله دیگه می خوام برم دبیرستان!!! البته اگه زنده باشم Clownواسه دبیرستان می ترسم نکنه یه وقت معدلم زیر 19 شه

واسم دعا کنین بچه ها اگه یه روزی روزگاری معدلم زیر 19 شه بدجور فسرده می شم

بقیه در ادامه ی مطلب . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همگی؟خوفین؟خوشین؟ من که نسبتهایی خوبم و نسبتهایی هم بدولی باور کنین دلم خیلی براتون

تنگیده بود ببخشید که وقت نمی کنم بهتون سر بزنم این چند وقتم که سیم تلفن خراب شده بود نمی تونستم بیام

هم این غزل خانم به جای اینکه بیاد بازیهاشو بازی کنه اومده بود هارد دیسک نمی دونم چه بلایی سرش

آورده بود!

خلاصه در این مدت هم اتفاق هایی خوبی داشتم هم بد.یکی از خوباش این که تو مسابقه علمی مرحله یک اول

شدم ولی خب حالامی خوان بین 15 تای اول دوباره مسابقه برگزار کنن واسم دعا کنین بازم آبرومندانه

رتبه بیارم.راستی یادم رفت عیدتون مبارک!امیدوارم این چند روز تعطیلی بهتون خوش بگذره ولی ما

که واس بشینین خر خونی کنیم البته دیگه حالشو ندارم شاید زیاد نخونم .فردا هم عقد عقیل و مریم خانمه!

پیوندشان مبارک!

ایشالله به پای هم پیر شن 100 تا بچه ی قد و نیم قدم بیارن!

خب دیگه نمی دونم چی بگم... آها بالخره 11 یار اوشن رو که خیلی وقت بود خریده بودمش رو نیگاه کردم

جمعی از ستاره ها توش بودن برد پیت جرج کلونی مت دیمون و...

غزل هم که امسال رفته مدرسه خونمون رو جوش آورده دیگه به زور باید مشقاشو بنویسه

قدر منو ندونستن حالا گرفتار این خانمی شدن راستی من دیوونه ی این شعر دکتر شریعتی شدم :

خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی

کردی خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسانست و از احساس سرشار است

مردم از احساسات!

آخرش دیدین smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجمرد مجهولsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج رو نشون ندادن این تا مارو دق مرگ نکنن دس ور نمی دارن فیلمsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجحس پنهانمsmsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج که بهرام خان توش بازی می کنه چند وقته داره بین

بچه های کلاس رد و بدل ولی هنوز به من نرسیده البته اون قسمت که سیاوس توش بازی می کنه رو دیدم

بچه ها امسال خیلی باهم صمیمی شدن سال سوم هم مثل سال پنجم ابتدایی خیلی خوبه!

یه تئاتر هم رفتیم"برادر کشی" بدک نبود خوبک هم زیاد نبود

خب دیگه ما واس بریم بازم می گم ببخشید از اینکه نمی تونم بهتون سر بزنم

ایشاالله تابستون جبران می کنیم

این شین بیه یادتونه تو سریال جواهری در قصر دوست یانگوم بود

اینم بوآ یه خواننده ی کره ایه!

دوس دارم یه روز برم کره

اینم که دیگه میشناسین یه روزی عشق من بود همه منو به یانگوم میشناختن!!!

 

فیحلا بابای!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام سلام سلام! (خیلی خوشم از این نوع سلام کردن محسن میاد) خوب هستین شما؟نماز روزتون قبول ماروهم حتما دعا کنید چون واقا محتاجیم

یه ترکه عکس خودش رو تو آب می بینه می گه جل الخالق خرماهی!

 نمی دونم از کجا شروع کنم ازبس خاطره هست!خب از شنبه 16 شهریور شروع می کنم چون روزای قبلیش رو یادم نمیاد این روز,روز جدایی من و موهای نازنینم بود صبح قبل از کلاس با مامان و غزل رفتیم آرایشگاه بابا چشمم دراومد از بس نیگاه این مدل موها کردم دوس داشتم همشون رو داشته باشم مخصوصا اون موزرده که من همیشه خوشم از اون مدل مو میومد خلاصه رفتیم نشستیم جلو چشام موهای نازنینم رو گردن می برید چیقد باحال کوتاه می کرد وقتی هم تموم شدم موهای ریخته شده رو زمینم رو دیدم خیلی خوشگل شده بون نامردا چرا وقتی رو سرمن بودن به این خوشگلی نبودن

بعد از آرایشگاه من برگشتم خونه مشق زبانم رو  نوشتم و رفتم کلاس غزل یه کوچولو از موهاش رو کوتاه کرد ولی جون تو نه جون غزل موهای من خوشگلتر بود...

 

بقیه در ادامه ی مطلب.....


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام بچه ها خوفین خوشملا!

امروز می خوام یه بازی رو انجوم بدم که ریحانه جون دعوت کنندش بودنFlower

1-من چه آدمی هستم؟(از زبون ریحانه شما از زبون من بنویسید)

ریحانه یه دختر ناز و مامانی احساساتی و عاشق عکس فانتزی دخترونه!

۲-به چند زبون زنده ی دنیا می تونی حرف بزنی؟

خب جونم برات بگه فارسی که زبون مادری خودمونه عربی رو کمکی بلدم انگلیسی رو می گن نسبت به همسن و سالام یه کوشولو بهترم زمانی هم که عشق یانگوم بودیم کمکی کره ای بلد بودیم ولی حالا جز "حالت چطوره؟" کره ای هیچی یادمون نمونده!

3--دوس داشتین قدتون بلند باشه یا کوتاه؟یه کوشولو بلند ولی نه اندازه ی بابالنگ دراز!

4-تنها چیزی که از خدا میخوایین چیه؟ منو عاشق خودش کنه تا بتونم یه مسلمون واقعی بشم.

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

حالا این بازی جداس از اون بازی

۱- بهترین تیم دنیا از نظرت:

منچستر یونایتد

۲-بدترین شکست دنیا از نظرت:

(چون سوال قبلی فوتبالی بود اینیکی رو هو فوتبالی جوا ب می دم) این که تو جام جهانی ایران به فینال برسه و بعد بازی رو 10-0 ببازه!

 

۳-بهترین سر مربی دنیا:

الکس فرگوسن

۴-دوتا بازیگر زن مورد علاقه ام:

نفیسه روشن و نیکل کیدمن

۵-یک کشور مورد علاقه:

ایران!

۶-دوست از نظر تو:

مهربون باشه به درد و دلام خوب گوش کنه و انرژی مثبت بده راز دار باشه و با ایمان!

 ۷-آخرین کادویی که گرفتی:

هدیه ی تولدم تو شهریور امسال از طرف بابام

۸-فکر میکنی دروغ توی مواقع ضروری مفیده؟

اگه مقصود دروغ مصلحتیه که خب آره یه وقتایی لازمه!هر چند کارا با صداقت بهتر پیش می ره

۹-بهترین جمله ای که میتونی بگی:

خدا جون همه ی مردم دنیا رو مسلمون "اونم از نوع شیعش" کن!(با یه یه تیر دو نشون"وقتی آقامون بیاد همه مسلمون می شن")

۱۰-از ادبیات خوشت میاد؟

متوسط نه زیاد نه کم

۱۱-با این کلمات یه جمله بساز:جوراب-اسفنج-کشتی –پیتزا

داشتم با اسفنج کشتی رو تمیز می کردم که توی یه قفصه یه پیتزا دیدم که روش یه  لنگه جوراب بوگندو بود!

۱۲-اگه توی ایران نبودی دوس داشتی توی کدوم کشور زندگی کنی؟

چین!!!

۱۳-بزرگترین آرزوت چیه؟

  اینکه بتونم به همه ی مردم دنیا یه خدمت بزرگ کنم1969.gif

حالا کسایی که دعوتشون میکنم

خیلی ها این بازی رو انجام دادن نمی دونم کی رو دعوت کنم؟!

1-فرزانه جووووووووووووووووووووون!

2-فائزه جوووووووووووووووووووووون!

۳-تبسم جووووووووووووووووووووون!

۴-رکسانا جوووووووووووووووووووون!

۵-سحر جوووووووووووووووووووووون!

آها یه خبر "خودم یه بازی طراحیدم با تلخیص و تقلید که تو پست بعدی انجامش می دم اسمش هم

هست "BEST 5 WORST"

خب دیه بابای...

 2232.gif

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام بچه ها اول از همه حلول ماه مبارک رمضان بر همه ی مسلمانان خوب ایران زمین مبارک! آدم هر چی بزرگتر می شه گناهاش بیشتر می شه کاش این ماه رمضونی یه خورده از گناهامون کم شهBegging کاش دوباره بتونیم طعم اون معصومیت دوران کودکیمون رو بچشیم الهی به امید تو!

تا به حال این قد غمگین نبودم شدم مثل آدم هایی که تو عشقشون شکست خوردن آخه چرا؟چرا ترانه مادری تموم شد؟بابا جون من تازه از بهرام خوشم اومده بود یعنی کشته مردش شده بودم

 ترانه مادری تموم شد

 بهرام رفت

 دل مارو هم برد

 

 حالا آق سیاوش خودش گفت که چندتا کاره دیگه بهش پیشنهاد شده ولی من بهرامو می خوام  چیکار به نقش های دیگه دارم خداییش بچه ها خیلی پسره باحالی بود شما این طور فکر نمی کنید؟ هرچند خیلی هم قرتی بود و من از این تریپ پسرا خوشم نمیاد ولی خب اینیکی خیلی ایستیثناء بود خیلی!دیشب یکی از بچه ها پیامک داد که دیدی آخرش بهرام فست فود نزد! من هم گفتم:در عوض مخ میلیون ها دخترو زد!Yah اعتراف خیلی سخته باور کن!من زیاد اهل سینمای ایروون نیستم(البته صبح تا شب ده تا فیلم و سریال ایروونی می نگرم) و زیاد هوادار بازیگرای ایروونی نیستم تنها بازیگر مردموردعلاقم هم برادپیت بود حالا ببنیید این بهرامه عجب قدرتی داشته که تونسته مخ اینجانب رو بزنه!(البته من از حامد بهداد به خاطر نقش امیرحسین خوشم اومده بود بعدشم که نقش فواد ولی بعد از اون چون دیگه ازش فیلم و سریالی ندیدم دیگه قیدشو زدم)

و افتخار اولین هنرپیشه مرد ایرانی مورد علاقه ی اینجانب رو بدست بیاره ها ها ها!راستی بچه ها نظرم عوض شد واسه دیدن عکس ها برین به این وبلاگ:دختران شرور(عکس های جدید بهرام) البته عکس ها در اصل ماله سایت مجله ی اتفاق نو هستن :منبع عکس ها

حالا این قسمت ماله بعد از دیدن عکساست:

قشنگ مشنگ بودن؟البته این بی بی ما خودش مادرزادی قشنگه و هر عکسی بگیره قشنگ درمیاد ولی خداییش عجب ژستوییه ها!                اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com 

نچ نچ نچ... دیه دارم در هواداری زیاده روی می کنم من یک دختر نجیب ایرونی ام واسه چی باید واسه یه پسره ی قرتی خودمو اینجوری کوشولو کنم؟!

خب دیگه خاطراتم رو تو "ادامه ی مطلب" نوشتم فقط بچه ها بگید ببینم شما اصلا این خاطرات منو می خونید یا فقط هویجوری نظر می دید؟

  بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همگی.خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

ببخشین که منتظرتون گذاشتم ولی باور کنین از وقتی از سفر برگشتم دیگه حال و حوصله ی خاطره نوشتن رو ندارم البته نه اینکه به طور کلی دیگه ننویسم ولی تصمیم دارم که دیگه مختصرتر بنویسم

خب از دیروز یعنی جمعه ۱ شهریور شروع می کنم:

صبح که بیدار شدم دیدم وای وای وای گلوم می درده دماغم خیسیده کلم سوزیده بله دوستان من سرما خورده بودم وقتی آدم اول ماهش رو این جور شروع می کنه دیگه بقیه روزا بلا به دوووررررر!

ظهر رفتیم ده وقتی من اصفهان بودم عقد عمو زاهد بود دیروز هم که حالا ما نمی دونیم چه مناسبتی بوده ۶۰ تا از اقوام عروس برای ناهار دعوت بودن (خدا زیادشون کنه ایشاالله ماشاالله فقط ۹ تا عمه داشت! ) ما رو هم دعوتیدن من هم چون عروسشون رو ندیده بودم باهاشون رفتم به به!به به!عجب عروس ملوسی! غیبت نکنم البته شما که نمی شناسین ولی خب این عمو زاهد ما(البته پسرعموی بابامه) مثل بندریاس ولی ماشاالله عروسش مثل سفیدبرفیه! اصلا بهم نمیان فقط از نظر قدی با هم تفاهم دارن هر دو ماشاالله غووووول! ایشاالله خوشبخت بشن عصر هم با عمو ها رفتیم تو زمین ذرت دایی عابدین(شوهر عمه لیلامه) ذرت خوریدیم خلی بیهم چسبید! فقط یه چیز خلی نارحتم کرد با مامان بزرگ رفتم سرچال چند سالی بود نرفته بودم دلم گرفت خیلی خشک شده بود دیگه از اون سرسبزی و طراوت خبری نبود تموم خاطرات دوران بچگی مثل فیلم از جلو چشام می گذشتن اما با خشکی سرچال مثل اینکه اوناهم خشکیدن خدا جووون من نمخوام بزرگ شم

۱۳ سال پیش در ۱ شهریور ماه ساعت ۱۱:۳۰ شب یه اتفاق بیسیار بیسیار عظیم افتاد! اگه گفتی اون اتفاق چی بود؟ زود باش زود باش حدس بزن می خوام سورپرایزت کنم!

تولد تولد تولدم مبارک!مبارک مبارک تولدم مبارک!

می یام  شمعا رو فوت کنم تا صد سال زنده باشم (البته من نمی خوام صد ساله شم ۶۰ سال کافیه ولی خب عمر دست خداس )

یوهووووووو....

دست دست ...

نه نه اوووووووه...

واسم سخته باور کنم ۱۴ ساله می شم هنوز فکر می کنم ۱۱ سالمه خداجوون من نمی خوام بزرگ بشم

امروزم کادوهای سفارشی به دستم رسید مامانی یه کارت ۲۵ ساعته واسم گرفت با سه تا فیلم مورد علاقم خلی حیف شد فیلم های برادپیت گیرش نیومد با یه شلوار از اون مدل فنتستی های من(منظورم مودعلاقس) چیزی نیاز نداشتم همه چیزم خداروشکر تکمیله البته به جز اون چیزای غیر مادی یعنی معنوی باباهم ۵۰ تومن پول ریخت به حسابم به حساب کادوی تولد

اینم کیک تولدم

راستی کادوی شما چیه؟

اینم یه خبر داغ دیگه:

من یه وبلاگی رو تازه دست کردم می خوام اون رو هم مثل اینیکی بترکونین رفقا! واسه تبادل لینک ما مخلص هر چی تمایل به لینکیم شما فقط بتمایل تا ما هم بتمایلیم!

اینم آدرس برو خودت ببین!:

smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیجwww.kibum.blogfa.com smsfarsi.persiangig.ir Bahar20.sub.ir - اس ام اس فارسی جدید SMS مسیج

خب فیلا بابای دوستای گلم Hello

راستی نگار و نگین ممنون از دعوتتون ولی من نکه خلی فداکارم این بازی رو محول می کنم به اژدهای آتشین اون حتما توی دریاچه ی خون خودش این بازی رو انجوم می دهYah بیچاره تنهاس خلی مهربونه ولی به خاطر قیافه ی ترسناکش همه ازش فرارین لا اقل اینجوری یه خورده سرگرم می شه

اینم عکس روی مجله که خواسته بودین:

 

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام بچه ها.چطور مطوريد؟حالتون خوف خوفه؟توپه توپه؟ من الان اصلان حال و حوصله ي نوشتن و آپيدن ندارم فقط اومدم بگم به احتمال زياد انشائااله پس فردا اردو مي رم اصفهان البته نه با مدرسه با بروبچه هاي جانبازافقط اومدم خبر بدم كه منتظر نمونيد بعد از سفر حتما يكي دو آپ توپ و خفن مي كنم البته اگر زنده باشم .خب ديگه فيلا خدانگه دار تا بينيم بعدا چي مي شه.

اينم يه عكس خوشمل هديه ي من به شما دوستاي گلم كه مي خواين وقتي من نيستم قسمت نظرات رو بتركونيد!

ooooooooooooooooooooooooooooooooooooo

وقتي اومدم بايد نظرات به 80 رسيده باشه ها وگرنه سيخ داغ فرو مي برم تو گلوتون بعد از چشاتون ردش مي كنم بعد چشاتون رو با قاشق از حدقه درمي يارم و باهاشون ژله درست مي كنم و هاپولي مي كنم بعدشم مي ندازمتون تو آب بزرگ.تهديد روحاليدي؟خوف ورت داشت نه؟

ياعلي التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همگي.خوبيد؟خوشيد؟نازيد؟گليد؟من كه زياد حال خوشي ندارم ولي الحمدالله خوبم.مي دونيد چرا حالم خوش نيست چون من خيلي برنامه ها واسه تابستونم ريخته بود ولي تا چشم به هم زدن ديدم هيچ كاري نكردم و تابستون داره تموم مي شه هر چند زياد دل خوشي از درس و مدرسه ندارم ولي بايد اعتراف كنم مدرسه رو با همه ي سختي هاش دوست دارم به خاطر هم كلاسيهام معلم هام كه بعضي وقتا از دستشون عصباني مي شم و مي نالم و بعضي وقت ها قربون صدقشون مي رم و در كل به خاطر خاطرات زيبا و شيرين و تجربياتي كه برام داره.شما چي مدرسه رو دوست دارين؟


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام.كيف حالكم؟ ديروز داشتم عربي سال سوم رو مي خوندم تو معني ها جلوي تحكم نوشته بود حكومت مي كند! من خيلي تعجب كردم يه لحظه شك كردم گفتم شايد زود زود يادم رفته باشه ضماير منفصل رو دوباره مرور كردم ديدم نه درست فكر مي كنم "كم" ضمير مخاطب و جمعه پس مي شه حكومت مي كنيد! رفتم از مامان پرسيدم گفت:نه! معني رو درست نوشته مي شه حكومت مي كند بعد تا من خواستم توضيح بدم غزل مامان رو صداش زد و اونم رفت و من در فكر فرو رفتم بعد ييهويي گفتم آهااااااااا...حالا فهميدم "حكم" ريشه ي فعله اين "كم" نيست.جان من هوش رو حال مي كنيد!!!(البته فكر نكنيد من از اون بچه خرخونها هستما مي خوام مشقاي عربي سال ديگم رو بنويسم كه ديگه موقع مدرسه راحت باشم)


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام به همگي.خوب هستين؟خوش مي گذره؟

من كه الان اصلا حال و حوصله ي نوشتن ندارم ولي چون دفتر خاطراتم خالي نمونه همين چند خط رو مي نويسم:

بقيه در ادامه ي مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

سلام سلام سلام و صد سلام.حال شما؟احوال شما؟خوبيد؟خوشيد؟من كه خيلي خوبم!دوست داريد دليلش رو بدونيد؟اگه آره خاطرات چهارشنبه تا يكشنبه رو بخونيد!سعي كردم مختصر و مفيد بنويسم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |

10 دانستني جالب!بخونيد و باوركنيد:

عجيب و خواندني!

1-در دنيا به طور متوسط 12 نوزاد در هر روز به والدين اشتباهي تحويل داده مي شوند!

2-مقدار بسيار كمي الكل فورا يك عقرب را ديوانه مي كند و او با نيش زدن به خود مي ميرد!

3-سس گوجه فرنگي در دهه ي 1930 به عنوان دارو فروخته مي شد!

4-در صحنه ي مشهور اربه راني در فيلم بن هور يك خودروي قرمز در فاصله اي دور به چشم مي خورد!

5-يكي از مواد تشكيل دهنده ي ديناميت بادام زميني است!

6-تنها 55 درصد مردم آمريكا مي دانند كه خورشيد يك ستاره است!

7-فندك قبل از كبريت اختراع شد!

8-پيژامه در هندوستان به عنوان يك لباس پوشيدني مرسوم در بيرون شناخته مي شود!

9-خوك ها نمي توانند به آسمان نگاه كنند!

10-در هر سه دقيقه يك انسان روي كره ي زمين اعلام مي كند كه بشقاب پرنده ديده است!

اميدوارم لذت برده باشيد!

حالا يه سوال:اگه شما توي يه مسابقه ي دو از نفر آخر سبقت بگيريد نفر چندم مي شيد؟

اگه جواب شما يكي مونده به آخريه كاملا اشتباست.چون اگه شما از نفر آخر سبقت بگيريد نفر آخر خودتون بوديد و شما از خودتون سبقت گرفتيد پس شما نفر آخريد!

اوا...آبرومون رو برديد بچه ها!

سه شنبه25 تير سال 1387:

امروز ظهر ناهار دايي فريدون اومده بود خونمون ولي مامان و بابا روضه بودن.تقريبا تمام ظهر هم سرگرم خوندن مجله ي قديمي "نگاه اول" و مجله ي جديد"زن روز"بودم.يه داستان باحالي به نام"تصوير يك رويا"هم توي مجله ي "نگاه اول"خوندم.اين داستان ها عبرت هاي خوبي واسه آدم مي شن.مهمترين و عمده ترين عبرتي هم كه از داستان هاي مجله ها مي شه گرفت(واسه ما دخترا) اينه كه:با پسرهاي غريبه و نامحرم ارتباط نداشته باشيم و جلوي نامحرم ها خودمون رو سنگين و خانم بگيريم.به زبان ساده تر بگم: داشتن دوست پسر ممنوع!

خب فعلا خداحافظ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |



قالب وبلاگ تولز وب