![]() |
![]() |
|
| خاطره ها برجای می مانند... |
|
این ها خبرهای بد بودن حالا بریم سراغ نسبتا خوبا: مسابقه علمی بود که گفتم یه مرحله دیگه هم تو مدرسه می گیرن نفر چهارم شدم به هر حال واسه مرحله شهرستان رفتم خیلی وقت بود که اعلام کرده بودن مسابقه هفتم یهنی دوشنبس ولی من افتاده بودم رو دنده ی لج هیچی نمی خوندم
عقب بودیم فکر می کردم به بابا و مامان گفتم ولی نگفته بودم دیدم که بهشون گفتم نمی خواد بیای مدرسه واسه مسابقه منم خواب بودم بابا گوشی رو ورداش بعدش که بیدار شدم بابا گفت غزاله یه خبر خوب! جدیدا که اتفاق جالبی نیفتاده که حواس پرتی گرفتم یا اوناآلزایمرگرفتن اون ورم که پنجشنبه ی هفته قبل واسه مفاهیم شهرستان رفتم مدرسه آبجی غزل چون مسابقه تو نمازخونه ی مدرسشون بود هنوزم نتیجه به گوشم نرسیده دو روز دیگه هم که از آن ور می رود آخه واسه مفاهیم کشوری سمپاد می ریم بوشهر از چهارشنبه ی هفته ی دیگه ولی خب من از اولشم حس خوبی نسبت به این سفر نداشتم و ندارم چرا؟!!! خواد اتفاق بدی بیفته وای خدا نکنه!!! بشه و تو مسابقه هم یه افتخاری کسب کنم نمی دونم چرا اینقدر دوستای نتیم کم شدن فقط فرزانه ی مهربونمو ریحانه و دیگه کی ؟ نمی دونم یادم نیس فقط اینا هنوز بهم سر میزنن بقیه نمی دونم چرا! ولی خب منم که بهشون سر نمی زنم یادم می ره مثلا پریانکا رو خیلی وقته بهش سر نزدم یا مثلا نسرین جون و سحر جون به هر حال امیدوارم از دستم ناراحت نشن وای امشب بیداره بعدش هم جومونگ راستی چند روز پیش مامی فیلم به این می گن زندگی! رو واشم گرفت البته من به سه دلیل دوش داشتم که این فیلمو بگیرم یکی واسه این که خیلی وقته فیلم هندی نیگاه نکردم
و سوم اینکه کمدیه حالا می خواستم نظرتون رو راجع به این شعر بپرسم:
خب دیگه خدافیش
نوشته شده در سه شنبه و جمعه ی هفته ی قبل |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:27 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.من اين دفتر خاطرات رو واسه خودم طراحي كردم و دوست دارم وقتي بزرگ شدم اگه سيستم بلاگفا هنوز پابرجا بود با خوندن اين خاطرات دوباره به ياد دوران نوجوونيم بيفتم و خاطات تلخ و شيرين اين زمان رو به ياد بيارم.حالا اگه شما دوست داريد مي تونيد خاطرات روزانه ي من رو بخونيد شايد نكات جالب و مفيدي براتون داشته باشه.
حالا يكم از خودم مي گم:من غزاله 14 ساله هستم .يك خواهر8ساله دارم به اسم غزل كه شده بلاي جون و من و مامان و بابام!از ديوار راست بالا مي ره!كلاَ خانواده ي خوبي دارم.يه مامان دلسوز و مهربون كه فكر مي كنم همين مهربونيش باعث شده كه من يه خورده نازنازي بار بيام و يك باباي خيلي خوب كه من با نصيحت ها و داستان هاي پيامبري او بزرگ شدم و الان يه روحيه ي مذهبي دارم فكر كنم تا همين اندازه واسه آشنايي كافي باشه! |
|
RSS
|