![]() |
![]() |
|
| خاطره ها برجای می مانند... |
|
سلام به همگی اوضاع احوال چطوره؟ ما رو نمی بینید خوش حالید؟ دلم برا نت اندازه یه سوراخ تویه سلول مغز مورچه شده بود جونم که تو این مدت رفاقت خودش رو خیلی خوب بهم ثابت کرد فرزانه واقعا دوست دارم باورکن! و همچنین ریحانه تو هم تو رفاقت خوب مایه گذاشتیراستی 21 فروردین تولد یکی از بهترین دوستامه که اسمش فرزانس همزاد ریحانه است! دیگه خیلی دوسش دارم دل کندن ازش برام سخته خب عید امسال خوب بودا ولی زیاد هم جالب نبود خیلی زود گذشت13 بدر هم با عموها رفتیم یه جایی که بهش می گن" کنار گردوها "!!! وقتی با زن عمو مرضیه و زن عمو هاجر رفتیم بگردیم یه خرگوش خاکستری دیدیم که در رفت تب جومونگ هم بد جور خاندان ما رو گرفته همه مبدا و مقصدمون جومونگ کی بیام که به جومونگ برسیم کی بریم که به جومونگ برسیمو اینا دیگه اینکه در دوران نوجوونی و جهولیت به سر می بریم هنوز هویت خود را نشناخته و سرگردانیم
بابا عمو و اینا دارن بنابراین من از درد و دل کردن با هم سن و سالانم که نیاز این دوران می باشدمحذورم بنابراین مثلا نمی تونم بگم که جدیدا جزو هوادارای دو آتیشه "شاهید کاپور" شدمو شاهیدم چند روز 28 سالش شده و ایجور چیزا رو نمی تونم بگم فقط محض اطلاع من از بهرام رادان و سیاوش خیرابی و بقیه بازیگرایی که تو پستای قبلی می گفتم ازشون خوشم میاد دیگه بدم میاد می خوام اصلاح بشم فقط دو نفرن که نمی تونم در مورد اینا اصلاح بشم هر کی گفت 20 تا کامنت هدیه داره! خب حالا بریم سراغ درس و مشق به ما که پیک استان رو ندادن یه پیک دادن که بیشتر به ملجه شباهت داشت تا پیک الان هم من به عنوان یادگاری بدون هیچ نوشته و خط خوردگی ورش داشتم قبلنا هیچ استرسی واسه امتحان نداشتم ولی الان خیلی نگرانم آقای اژه ای که رفت ما بدبخت شدیم این اعتمادی اومده سهمیه ها رو ور داشته بدبخت شدیم دلمون به همین سهمیه ها خوش بود هیچی نمی خوندیم الان من موندم با این همه درس چیکار کنم!!! خب دیگه خبر چی هست دیه آها ما این بار هوس کرده بودیم کفش مشکی بگیریم هرچی گشتم جز پاشنه دار گیر نیومد با زن عمو هاجر و صدیقه رفته بودیم بعد رو یه کفشی هم بدجور دلم رفته بود خلاصه همونو گرفتم که یه کوچولو تق داشت ولی نه که من خیلی حساسمو و تا به حال از این چیزا نپوشیدم واسم بد جور بود یه روز که پوشیدمش چشای همه از حدقه دراومد هر کی مارو می دید می گفت قیامت شده که تو از این کفشا رو پوشیدی و خورشید از کدوم طرف دراومده و از این حرفا آخه نه که من مثلا مذهبی ام 20 هم عروسی عمو زاهده بچه ی عمو قاسم هم چند روز پیش به دنیا اومد اسمش فاطیه اینقدر کوشولویه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:35 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.من اين دفتر خاطرات رو واسه خودم طراحي كردم و دوست دارم وقتي بزرگ شدم اگه سيستم بلاگفا هنوز پابرجا بود با خوندن اين خاطرات دوباره به ياد دوران نوجوونيم بيفتم و خاطات تلخ و شيرين اين زمان رو به ياد بيارم.حالا اگه شما دوست داريد مي تونيد خاطرات روزانه ي من رو بخونيد شايد نكات جالب و مفيدي براتون داشته باشه.
حالا يكم از خودم مي گم:من غزاله 14 ساله هستم .يك خواهر8ساله دارم به اسم غزل كه شده بلاي جون و من و مامان و بابام!از ديوار راست بالا مي ره!كلاَ خانواده ي خوبي دارم.يه مامان دلسوز و مهربون كه فكر مي كنم همين مهربونيش باعث شده كه من يه خورده نازنازي بار بيام و يك باباي خيلي خوب كه من با نصيحت ها و داستان هاي پيامبري او بزرگ شدم و الان يه روحيه ي مذهبي دارم فكر كنم تا همين اندازه واسه آشنايي كافي باشه! |
|
RSS
|