![]() |
![]() |
|
| خاطره ها برجای می مانند... |
|
الان هم 3 جلسه از کلاس نجوم که مدرسه واسمون گذاشته می گذره تقریبا میشه گفت کلاسه خوبیه البته همه بچه ها نیستن فقط 8 تا از بچه های کلاس ما میان راستی یکی از همکلاسی های زبانم هم تیزهوشان دبیرستان قبول شده شاید بازم همکلاسی شه البته این بار تو مدرسه خدا پدر و مادر آقای اعتمادی رو بیامرزه که آزمون دبیرستان رو واسمون برداشت نمی دونید چه بار سنگینی از دوشمون ورداشته شد البته خیلی ها به این موضوع اعتراض دارن به همین خاطر شاید سال دیگه ورداشته بشه به هر حال شانس ما بود دیگه! حالا یه خورده از اردوی اصفهان بگم از وقتی که عاشق اصفهان شدم تا حالا سه تا اردوی اصفان رفتم فکر کنم تیر ماه بود چند روز از آخرین آپم می گذشت که از مدرسه زنگ زدن گفتم آماده شید واس برید اصفهان من هم اون لحظه چشام از حدقه دراومد گفتم به ما که نگفتن چیزی بخونین آها راستی یادم رفت بهتون بگم این اردو واسه مسابقات کنگره قرآنی سمپاد بود همون که گفتم واسه مرحله منطقه ایش رفته بودیم بوشهر حالا مرحله کشوریش بود قبلا گفته بودن واسه مرحله کشوری مشهد می برن ولی مثل اینکه نظرشون عوض شده بود پسرا رفتن گیلان ما هم که اصفهان خلاصه ما آماده شدیم و رفتیم مدرسه دیدم خانم قاسمی (مدیرمون) اونجا نیس بعد مامانم بهش زنگ زد و خانم قاسمی گفت شوهرم میگه شب خطرناکه تو راه باشیم فردا صبح حرکت می کنیم خلاصه صبح شد و حرکت کردیم من و دو تا از بچه ها بودیم دو تاشون اسمشون فاطمه بود پسرکوچولوی خانم قاسمی هم بودش حسین نمک این سفر بود شهیدبهشتی اصفهان رسیدیم قبلا هم اونجا رفته بودم بعد صبحانه رفتیم افتتاحیه همه ی دخترا قرآنی بودن بعضی هاشون واقعا چهره هاشون نورانی بود به هیشکی نگفته بودن چی واس بخونیم خلاصه رسیدیم به فرزانگان امین اصفهان روز بد نبینین ایشاالله سه تا برگه مرحله مرحله بهمون دادن بعدازامتحان همه مخاشون گیج می رفت تمام کپ کرده بودیم فردا صبح و ظهرشم باز رفتیم امتحان دادیم امتحان دیروزش و امروزش کلا 6 برگه بود طرز نشستن واسه امتحان: یه میز بود که 4 تا صندلی کنارش بود من و فاطه با دو نفر دیگه که یکیش بود و یکی دیگش تنکابنی پیش هم نشسته بودیم شی این روز هم محفل قرآنی بود که به نظرم خیلی جالب بود یه پسر کوچولویی بود که خیلی قشنگ قرآن می خوند البته منظورم از کوچولو اول دوم راهنماییه یه گروه تواشیح هم بودن که مجری برنامه یکی از اعضاش بود! یه حافظ کل قرآن هم بود که چشماش مشکل داشت فکر کنم کور بود واقعا از خودم خجالت کشیدم که چشم سالم دارم و جز چند تا سوره چیزی بلد نیستم مجری گفت هر سوالی دارین ازش بپرسین(البته نه هر سوالی منظورم در این زمینس) بعد یه نفر یه سول جالب پرسید شماره یه صفحه از قرآن رو گفت و بعد گفتش که از آخر این صفحه آیه ها رو یکی در میون بگید ایشون هم مثل آب خوردن و بدون هیچ اشکالی گفتنش! فرداش روز گشت و گذار بود اول باغ پرندگان رفتیم اینقدر من اینجا رفتم که دیگه همه جاش مثل کف دستم بلدم
بعد رفتیم میدون امام واسه خرید که من فقط یه لاک پشت گرفتم که چون خیلی قیافش مظلومه اسمش رو گذاشتم "لیونل مسی" آخه این لیونل خیلی مظلومه(فوتبالیسته رو می گم نه لاک پشته!)
باغ گلها هم رفتیم اونجا رو هم زیاد رفتم عصر این روز رفتیم اختتامیه که اسما رو خوندم و متاسفانه هیچ کدوم قبول نشدیم آقای اعتمادی هم تو اختتامیه بود موهاش مثل برف سفید بود! بعداختتامیه خانم قاسمی می گفت که شما آبروی مدرسمون رو بردید حالا شما که خبر ندارید خانم قاسمی چه اخلاق گندی داره تو این سفر آبروی شهرمون رو برد شده بود گاو پیشونی سفید شده بود ما رومون نمیشد بگیم ماله کجایم از بس این خانم آبروریزی کرده بود به همه چیز گیر می داد اساسی خب دیگه این موضوع رو تمومش کنم برم سراغ فیلم ها : فیلم کینه 1 و کینه 2 و اره دیدم که خیلی مزخرف بودن اینقد شنیده بودم ترسناکن که گفتم بعد سکته رو میزنم ولی اصلا ترسناک نبودن فیلم سکوت بره ها رو هم گرفتم ولی هنوز نیگاش نکردم خب دیه خاطره یادم نمیاد که بنویسم آها راستی یه زن عموی جدید دارم که اسمش هاجره حالا دو تا زن عموهاجر دارم رستگاران هم که دیگه تموم شد پارسال بهرام بود امسال هم کاوه! تو قسمت آخر سریال وقتی کیانوش با پرده یاقوت(نمی دونم اسمش چی بود همون خلافکاره) بود کد ماشینش 55 بود ولی بعد از اینکه همون خلافکاره رفت کد ماشینش 11 بود! اینم از شاهکارهای غزاله سوتی گیر ,دقت نظر رو حال کردین!حالا از دیروز یعنی سه شنبه می گم عصر با مامان و غزل رفتیم فیتیله خیلی خوش گذشت مخصوصا تو قسمت باباها همه از خنده داشتن می ترکیدن! شب عروسی دختر داییم بود قبلا که کوچک بودم همیشه میومد خونمون واسم نقاشی های خوشکل می کشید واسم قصه می گفت اونم چه قصه هایی هند جگرخوار و داستانایی درباره ی جن ها و اینجور چیزا چشم یه جن اونجاس بعد من نیگاش کردم و شروع کردم به جیغ زدن که مجبور شد برق رو روشن کنه و نشونم بده که واقعا چی وقتی میرفتم مدرسه نقاشیایی که واسم کشیده بود رو نشون همکلاسیام می دام و پز میدادم چجورش! عروسی توی یه باغ بود که تاحالا نرفته بودیم این ارکستره هم مثلا می خواست ادای ساسی مانکن رو دربیاره نیناش ناش رو از چشمون برد دخترخالم هم خیلی خوشگل شده بود من و بابا حدودا ساعت یک برگشتیم خونه ولی مامان و غزل ساعت 3 اومدن خب فیحلا بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:6 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.من اين دفتر خاطرات رو واسه خودم طراحي كردم و دوست دارم وقتي بزرگ شدم اگه سيستم بلاگفا هنوز پابرجا بود با خوندن اين خاطرات دوباره به ياد دوران نوجوونيم بيفتم و خاطات تلخ و شيرين اين زمان رو به ياد بيارم.حالا اگه شما دوست داريد مي تونيد خاطرات روزانه ي من رو بخونيد شايد نكات جالب و مفيدي براتون داشته باشه.
حالا يكم از خودم مي گم:من غزاله 14 ساله هستم .يك خواهر8ساله دارم به اسم غزل كه شده بلاي جون و من و مامان و بابام!از ديوار راست بالا مي ره!كلاَ خانواده ي خوبي دارم.يه مامان دلسوز و مهربون كه فكر مي كنم همين مهربونيش باعث شده كه من يه خورده نازنازي بار بيام و يك باباي خيلي خوب كه من با نصيحت ها و داستان هاي پيامبري او بزرگ شدم و الان يه روحيه ي مذهبي دارم فكر كنم تا همين اندازه واسه آشنايي كافي باشه! |
|
RSS
|